گچهای سفید در هم می تنیدند و به اشكال مختلفی در میامدند..
كه یكدفعه با ضربه محكم خط كش معلم به تخته سیاه اندی بخود آمد...
نگاهی به برگه امتحانی اش انداخت.
این آخرین امتحانش بود وبعد از آن كلی برنامه برای تعطیلات تابستانی اش داشت..
در همین افكار غوطه ور شده بود كه صدای زنگ مدرسه
سكوت كلاس رو شكست و بچه ها
با صدای همهمه شان مدرسه را روی سرشان گذاشتند...
برگه رو تحویل داد و دوان دوان مثل زندانی كه از زندان آزاد میشود
از مدرسه بیرون زد و بسمت خانه رفت...
آنقدر دویده بود كه بریده بریده حرف میزد...مادرش ساكش رو برایش بسته بود و پدرش
مشغول دستمال كشیدن به ماشین قرمز و قدیمی شان بود ، با اشاره ای به اندی گفت:
زود باش عمه ركسان منتظره....اندی كوله پشتی اش را روی دوش انداخت
و سوار ماشین شد در حالی كه نظاره گر درختان و جاده بود
غرق فكر راجب تعطیلاتش بود..
آنقدر غرق شده بود
كه نفهمید چطوری چند ساعت گذشت و به خانه عمه اش رسیدند.
پدرش دستی به شونه اش زد و گفت: پسر خوبی باش و عمه ات رو اذیت نكن..
اندی با خوشحالی سر تكان داد و وارد خانه عمه ركسان كه عمارت قدیمی و شیكی بود شد.
صدای ماشین پدرش كه دور میشد ضعیف و ضعیفتر میشد...
پیرزنی كه بروی ویلنچر نشسته بود
از اتاق پذیرایی بستمش آمد..تسبیه چوبی در دست داشت و زیر لب ذكر میگفت..
با دیدن اندی یكه خورد و همین كه آمد حرفی بزند.
كتی دخترعمه اش با خوشحالی جیغ زد:
وااااااااای ، مامان اندی اومده...
عمه ركسان زنی میانسال با موهای شرابی بود كه از چهارچوب
آشپزخانه سر بیرون آوردو به اندی خوش آمد گفت.
بعد از استقبال خانواده بكیان از اندی..اتاق زیر شیروانی را به او دادند.
اتاقی كه بوی نم چوب داخلش
موج میزد..اندی كوله پشتی اش رو به گوشه ای انداخت و به سالن پذیرایی برگشت.
شوهر عمه سیبیلویش آلبرت از راه رسید و با دستای مردونش دستش رو فشرد..
میز ناهار چیده شده و پر از غذای رنگین بود...اندی كه حسابی گشنه اش بود
شروع به خوردن پوره سیب زمینی كرد..عمه ركسان با مهربانی نگاهش میكرد..
بعد از اینكه شكمش پر و سیر شد...تازه متوجه كتی شد كه داشت بهش نگاه میكرد..
كتی با لبخندی كه روی لب داشت گفت: خونه درختی رو یادته؟؟؟
اندی با اینكه چیزی یادش نمیومد سر تكان داد..چون خیلی وقت بودش كه آنجا نیامده بود
و همیشه چند ساعت میماندن و میرفتن چون
مادر اندی رابطه زیاد خوبی با عمه اش ركسان نداشت.
بالاخره از جا بلند شدن و به محوطه سبز بیرون پیوستن ...
كتی تابه تا میدوید و زیر لب شعر میخوند
به نزدیكی تاكستان انگوری كه روبروی خونه قرار داشت رسیدن...
درخت تنومندی بود كه بالاش چندین جعبه مقوایی قرار داشت..
از نردبونی كه طنب شكل بود بالا رفتند و داخل اتاقك كوچكش
نشستن...كتی از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید...
یكمی با عروسكش بازی كرد و بعد گفت:
اندی دوست پسر یعنی چی؟؟اندی كه داشت به اطراف نگاه میكرد یكه خورد
وصورتش سرخ شد..
خوب یعنی دوست دیگه....كتی با پررویی گفت:
دوستم كلارا دیروز داشت تعریف میكرد كه دوست پسرش
بوسش كرده...اندی سرشو پایین انداخت: خوب...كتی گفت: خوب نداره؟؟
میشه دوست پسرم باشی...اندی چنان از جا پرید كه سرش به سقف چوبی اتاقك خورد
آب دهانش رو قورت داد و گفت: یعنی بوست كنم؟
كتی خندید و صورتشو جلو برد: لطفا....
اندی بعد از كمی مكث سرشو جلو برد و گونه كتی رو بوسید..
سپس هردو خندیدن ...كتی ادامه داد: میدونی چیه ..
راستش مامان بابا ها اینطوری انجامش نمیدن...
اندی بدون اینكه حرفی بزنه گوش داد...كتی گفت: خودم دیدم..
.تازه یه كارایی هم میكن كه روم نمیشه بگم..
اندی گفت: خوب كتی بهتره بگردیم خونه...
كتی هم سر تكان داد و به دنبال اندی از نردبان پایین آمد و هردو
به خانه برگشتن...هوا رو به تاریكی میرفت و عمو آلبرت روبروی
تلویزیون ولوو شده بود و گه گاهی نگاهی به ساعت
می انداخت...عمه ركسان هم عینك گردی به چشم زده بود
و كتابی كه در دست داشت رو مطالعه میكرد..
مادربزرگ هم روی ویلچرش همچنان نشسته بود و با تسبیه
چوبی اش زیر لب ذكر میگفت و درحال خودش نبود..
زودتر از اونكه فكرش رو بكنه میز شام چیده شد و همه بجز مادربزرگ از شام لذت بردن..
بعد از شام كتی و اندی بالا رفتن تا بخوابن...
از مسیر راه پله كه میگذشتن كتی آرام گفت: اندی بیا میخوام یه چیزی
نشونت بدم...اندی كه زیاد مایل نبود اما تو رودروایسی موند و دنبالش رفت.
.اتاق كتی پر از عروسك و كاغذ دیواری
آبی و زرد بود...كتی از كنار تختش عروسك شیكی رو برداشت
و گفت: این اندی پسرداییمه ..اندی اینم رزاس..
اندی سرتكان داد و گفت: سلام رزا..
.عروسك با لبهای پلاستیكش خیره به سمتی كه كتی نگه داشته بود ماند..
اندی گفت: خوب...كتی گفت: خوب میخوای مال تو باشه...
اندی گفت: نه ممنونم احتیاجی بهش ندارم
كتی خندید و گفت: میخواستی هم نمیدادم....اندی تأكید كرد: نمیخواااام
كتی با همان لبخند كودكانه اش گفت: باشه..شب بخیر
اندی از جا بلند شد و به اتاق زیرشیروانی اش برگشت...
بوی نم مشامش رو پر كرده بود از پنجره چوبی و كوچك
ستاره ها رو میدید كه در هم میدویدند...زودتر از آنكه فكرش رو بكنه خوابش برد...
توی خواب كتی رو دید كه لباس عروس سفیدی پوشیده بود
و همه دورشون جمع شده بودن..
كتی رو به جمع گفت: شوهرم اندی...
.اندی كه اصلا احساس خوبی نداشت گفت: اشتباه شده...
همه جمع بدبینانه نگاهش میكردند و بهش نزدیك و نزدیك تر میشدن...
كتی صورتشو گرفت و گفت: بامن ازدواج نمیكنی..
.اندی با عصبانیت داد زد: نههههههههههههههه
جمیعت انقدر نزدیك شدن كه بدن اندی داشت له میشد...
با صدای نه خودش از خواب پرید..
چشمش به سقف چوبی خورد و نفس راحتی كشید: خداروشكر كه خواب بود..
نگاهی به ساعت مچی سفیدش انداخت كه عدد 12 را نشان میداد...
بشدت تشنه اش بود...از تخت پایین آمد و در را باز كرد..
صدای عجیبی از اتاق پذیرایی بگوش میرسید.
جلوتر رفت و از بالا عمو و عمه و كتی و مادربزرگ
كتی رو دید كه همه دور یك میز نشسته بودند
زیر لب چیزی عجیب غریب رو با صدایی وهم آلود میخواندن ..
زبانی كه اندی چیزی از آن نمیفهمید
از زیر چشمان مادربزرگ گوله گوله اشك میرخت و تسبیه
كه در دست داشت بشدت میلرزید..
اندی متعجب محو تماشای آنها شده بود..عمه ركسان پارچ شیشه ای
كه چیز سرخ رنگی مثل خون داخلش
بود رو برداشت و لیوان ها رو پر كرد ...
همه باهم گفتند: بسلامتی شیطان بزرگ و شروع به خوردن كردند..
اندی بدون اینكه بفهمه پایش به تیله شیشه ای كتی
كه كنار راه پله افتاده بود خورد و تیله از بالا با صدای بلندی
روی زمین افتاد ...یكدفعه همه چشمها بسمت او برگشت...
در چهره عمو آلبرت و عمه ركسان هیچ اثری از مهربونی
روز نبود...بشدت برافروخته و وحشتناك شده بودند...
عمه ركسان جیغ كشید : اونجا چیكار میكنی؟؟؟؟؟
مادربزرگ شروع به لرزیدن كرد و گفت: پناه بر شیطان..... این شومه.....
عمو آلبرت با عصبانیت دنبال اندی دوید ...اندی به اتاق برگشت و درو محكم بست...
صدای مشت های آلبرت
كه به در میكوبید با صدای خشم آلود خودش قاطی شده بود:
پسر احمق...برا چی از اتاقت بیرون آمدی...
چی دیدی ؟؟؟؟ راستشو بگو./.. اندی اشكش در اومده
و گریه كنان گفت: هیچی هیچی ...متاسفم...
صدای جیغ های عمه اش از پشت در بگوش میرسید..
.مادربزرگ ملینا هم بلند میگفت: خواست شیطان بوده
كه قربانی بشه....اونو بكشین وگرنه نفرین همه مونو میگیره...
كتی بلند گفت: رزا اندی...رزاااااااا
اندی یكم گیج شد اما فهمید كه منظور كتی اینه كه به خونه درختی پناه ببره...
عمه ركسان گفت: من كلیدو میارم...
اندی با دستپاچگی پنجره رو باز كرد ...فاصله اش تا زمین خیلی زیاد بود..
آرام روی شیروانی قدم گذاشت ...
صدای نعره های عمو و عمه اش همچنان بگوش میرسید..
اندی بشدت قلبش میزد و ترسیده بود ...
چندین قدم برداشت و از دیدن فاصله ای كه تا زمین داشت
سرش گیچ رفت..سر خورد و از ردیف اول به سوم شیروانی افتاد...
شانس آورد كه پیرهنش به دودكش شومینه
گیر كرد وگرنه كارش تموم میشد...محكم دودكشو بغل كرد...
از آنجا روی بالكن طبقه دوم پرید..صدای باز شدن
مهیب در اتاق از پنجره روی شیروانی می آمد..
.عمو آلبرت داد زد: نهههههههههههه اینجا نیست...
عمه اش گفت: نمیتونه فرار كنه....بدو آلبرت باید پیداش كنیم..
آلبرت باشكم بزرگش بسختی از پنجره بیرون آمد..
اندی از بالكن به بالكن همكف و سپس دوان دوان به سمت تاكستان دوید
..آلبرت داد زد: اوناهاش دیدمش داره
میره سمت تاكستان عمه اش بدو بدو پله ها رو طی كرد و از در خانه بیرون زد..
مادربزرگ ملینا هم فقط زیر لب دعاهای شیطانی میخواند و میلرزید..
كتی هم پشت سر مادرش میدورد...آلبرت پایش لیز خورد و از روی شیروانی افتاد
روی بالكن طبقه همكف روی میز پلاستیكی كه صدای شكستن میز كل تاكستانو برداشت.
.عمه ركسان بناچار سر برگردوند وفریاد مادربرگ پیچید: آلبرتتتتتتتت
لعنتی ، نگفتن ..نفرین شروع شده و تا اون بچه لعنتی رو نكشین تموم نمیشه
....شیطان یاری دهدددددددد.
آلبرت كه معلوم بود دست وپایش آسیب دیده داد زد:
پسررو بگیرین من چیزیم نیست..آخخخخ .
نمیتوانست از جایش بلند شود همانجا زیر میز ماند...
اما اندی در این فرصت سریعا از به خانه درختی رفت
و داخل اتاقك قایم شد..صدای عمه ركسان كه
وحشیانه نعره میكشید می آمد: كجاییییییییییی؟
صدا داشت نزدیكتر میشد كه كتی گفت: مامان رفت سمت تاكستان بغلی من دیدم..
اندی بشدت خوشحال بود..اگر كتی كمكش نمیكرد..معلوم نبود چه بلایی سرش میاد..
صدا دورتر و دورتر شد..اندی همچنان میلرزید..
صدای خس خس چیزی روی سقف اتاقك اندی رو بخود آورد..
با ترس سرش رو بیرون آورد و گربه سیاهی رو دید كه زل زه بود بهش...
گربه نعره كشید وچنگی به صورت اندی انداخت و از درخت پایین پرید...
خون از صورت اندی جاری شد و پایین روی زبان كسی افتاد كه بشدت تشنه خون بود...!!!!!
اندی به پایین نگاه كرد...ملینا مادربزرگ كتی با چهره ای وحشتنا ك روی ویلچرش پیش گربه
نشسته بودو خون اندی رو وحشیانه مزه مزه میكرد...
همین كه اندی آمد حرفی بزند پیرزن دست روی لبش گذاشت و علامت ساكت رو نشون داد..
اشاره كرد بهش كه بیاد پایین ...اندی به ناچاری پایین اومد.. روبروی پیرزن ایستاد..
پیرزن دستش رو روی كاسه سر اندی گذاشت و زیر لب آیات شیطانی اش رو زمزمه كرد...
احساس سرگیجه عجیبی بهش دست داد قبل از اینكه حركتی كنه ...بیهوش شد....
وقتی چشم باز كرد.. داخل خانه بود گربه سیاه رنگو دید روی سینه اش بی حركت نشسته
دوروبرش عمو و عمه اش ایستاده و ذكرهای مادربزرگ رو دنبال میكردند...
روی میز بسته بودنش و كنارش كاسه های شمع قرار داشت..
كتی آرام اشك میریخت و با ناراحتی اندی رو نگاه میكرد...
بعد از چند مكث كوتاه ، پیرزن بلند داد كشید: وقتشه...
عمو آلبرت چاقوی داس مانندی برداشت و رگ گردن اندی رو زد .
.خون فواره زد و روی لباس و
صورت خانواده بكیان پاشید..پیرزن حریصانه خون رو میمكید ..
عمه اش آرام خونش رو میخورد
اما كتی گریان خواست دور بشه كه عمه ركسان محكم دستش رو گرفت..
تنها كاری كه ازش بر میومد
این بود كه لبهاشو ببنده تا خون اندی كه دوسش داشت توی دهانش نره...
بدن بیجان اندی بعد از چندبار وحشیانه لرزیدن ساكن شد
و گربه شروع به چنگ و خوردن گوشتش كرد..
ملینا با آرامش گفت: شیطان بزرگ از ما راضیه...بخیر گذشت...كتی گریه كنان به اتاقش برگشت
و تا صبح خوابش نبرد...گربه سیاه هم دلی از عزا در آورد...باقی مانده بدن اندی را توی دخمه داخل خانه
چال كردند...و چند روز بعد عمه ركسان به برادرش پدر اندی زنگ زد و با سیاه كاری گفت
كه اندی گم شده و غیبش زده...و هیچوقت كسی از ماجرای آن شب چیزی نفهمید..