تبلیغات
خونه وحشتناک من
خونه وحشتناک من

تو خونه ی من هیچ راه فراری نداری پس سعی نکن بترسی و فرار کنی !!! شجاع باش


نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390 ساعت 12:25 ق.ظ توسط sahar e ??? نظرتو بگو |

ماشین کنار جاده ایستاد. زوج جوان از ماشین پیاده شدند و نگاهی به جنگل انداختند. درختهای جنگل به شکل مرموزی داشتند تکان می خوردند، گویا داشتند به زوج جوان اخطار می دادند که نزدیکتر نروند. زن که به نظر کمی ترسیده بود، به شوهرش گفت: بیا بریم یه جای دیگه، اینجا ترسناکه! مرد گفت: ترس؟ ترس اسم وسط منه! زن با خودش واگویه کرد: ایرانیا که اسم وسط ندارن! اون مال فیلمای ترسناک خارجیه! ناگهان صدای مرد که داشت وارد جنگل می شد رشته افکارش را پاره کرد: حکیمه بیا دیگه، من رفتما! زن در حالی که رشته افکارش را گره می رد با التماس گفت: بمونی! بمونعلی جان! نمیشه نریم اون تو؟ مرد با عصبانیت پاسخ داد: نه! نمیشه! بیا دیگه.
 
چند ساعت بعععددددددد(با لحن ترسناک بخوانید!)
 
حکیمه با وحشت به بمونعلی نگاه کرد و گفت: یعنی چی؟ مطمئنی اشتباه اومدیم؟ ماشینه همینجا بود که؟ بمونعلی پاسخ داد: آره بابا! مسیرمون تا اینجاش ظاهرا درست بود، ولی می بینی که ماشینی در کار نیست. باید برگردیم از یه راه دیگه بریم. زوج جوان برگشتند و در حالی که با وحشت به اطراف نگاه می کردند به داخل جنگل رفتند، و ناگهان هیولا را دیدند! هیولا خیلی وحستناک بود! 14 شاخ روی سرش داشت و 4 چشم و 3  دماع داشت. با قهقهه ای مهیب گفت: اسیبو نالن بالا قلابتی بیال مانلمب سیباتولی! بمونی با ترس گفت: می بخشید، داستان ایرانیه، اگه میشه فارسی حرف بزنید. هیولا با شرمندگی صدایش را صاف کرد و دوباره قهقهه زد و گفت: خیال کرده بودید می توانید از این جنگل به این راحتی خارج شوید؟! بمونی تازه متوجه شرایط خطرناک موجود شد! کمی فکر کرد و ناگهان بیاد آر پی جی هفتی افتاد که همیشه برای احتیاط در کیف پولش مخفی می کرد! آر پی جی را در یک لحظه از کیفش در آورد و با دقت تمام نشانه گیری کرد و فریاد زد بگیر اس هو... نه چیزه یعنی پلید کثیف! موشک با سرعت به سمت هیولا پرواز کرد.... و از کنار سر او عبور کرد و به یکی از درختها برخورد کرد. هیولا با نگاهی پیروزمندانه به سمت زوج جوان آمد و آن دو را خورد!

 

پی نوشت: متاسفانه داستان به قدری وحشتناک و هیجانی بود که ما جوگیر شدبم، این هیجان و جو ما به بمونی عزیز هم سرایت کرد و ایشان دستپاچه شد و نتوانست خوب نشانه گیری کند و در نتیجه به لقاءالله پیوست، و ما امکان ادامه دادن داستان و درگیر کردن شما در دیگر ماجراهای جذاب و ترسناک این زوج جوان را پیدا نکردیم.  اما از این داستان کوتاه چند نتیجه اخلاقی می گیریم. اول اینکه به جنگلی که درختهایش تکان های مرموز می خورند وارد نشویم. دوم: وقتی این قدر خلاقیتمان زیاد بود که در کیف پول کاراکتر اصلی داستان، آر پی جی 7 مخفی کردیم، حداقل چند گلوله اضافی هم کنارش جاسازی کنیم تا به چنین سرنوشت مخوفی دچار نشود! سوم : سعی کنیم به توصیه های همسر دلبندمان گوش فرا دهیم! چهارم : توصیه های ایمنی را جدی بگیریم! (البته اگر منصف باشید فیلمنامه ما از بسیاری از فیلمنامه های ترسناک هالیوودی با ارزش تر بود. نبود؟!)  


نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390 ساعت 12:20 ق.ظ توسط sahar e ??? نظرتو بگو |

از اونجایی که روز اول زمستون هیچ رنگ و بویی از زمستون با خودش نیاورده با آقای منصوری صحبتی داریم پیرامون وضعیت آب و هوای کشور در روز های آتی ... آقای منصوری سلام

- جا داره که من هم خدمت شما و شنوندگان عزیز سلامی داشته باشم ... [قطع ناگهانی صدا]

- تو دیگه خفه ... با اون سلامت ، مرتیکه ی چاپلوس ... والا ... [روی فرمان سواری می کوبد]

- [در حالی که دست در جیب کرده و دنبال چیزی می گردد] شما خودتو ناراحت نکن ، همینه دیگه ... [پاکت سیگار را پیدا می کند و یک نخ از آن بیرون می کشد و بر لب می گذارد] ... حالا اینم نشد ، به جهنم ... یه ور دیگه

- دیگه دور برگردون نیست جلوتر باید تا کمربندی بریم ... اه ... نشد ما یه روز این عینک کوفتی رو جا نذاریم ..

- [سیگار بر لب ، داشبورد را باز می کند بلکه فندکی ، کبریتی چیزی پیدا کند] حالا عجله ای نیست ، 5 دقه این ور اون ور ... نه خانوم ؟ [بر می گردد رو به خانم جوانی که روی صندلی عقب نشسته و سرش در کتابی است که از کیف جاجیمی ش در آورده ]

- [بی حوصلگی] مشکلی نیست ...

- والا ! ده صفه بیشتر سواد این خانوم زیاد می شه ! حالا چی هست ؟

- [بی حوصلگی بیشتر] شوپنهاور ، می شناسین ؟؟؟!

- شون پناور ؟ نه بابا ... منظورم نمره ی عینک آقا بود

- جفت هفتاد و پنج

- آشنا دارم ، آشنات می کنم ... [سیگار همچنان خاموش بر لب] ... خیلی مونده ؟

- تا کمربندی ؟

- نه ... با خانومم ... کتابو می گم

- [به سرعت] حدودن سی صفحه ... چطور ؟ مشتاقین بخونین ؟

- [پوزخند] نه بابا ... کی هست ... هر چی بیشتر بارت باشه ، بیشتر اذیت می شی ! من خودم مدرسه رفتم ، دیپلمم دارم ، اما بابام - خدابیامرز - گفت بسه ، تا همینجا بسه ، بیشتر به دردت نمی خوره اینجا ، همیشه می گفت مخ اقتصادی بهتر از هزار لیسانس و دکتراست ...

- [پرسان] راس می گف ؟

- [متعجب] جز اینه مگه ؟

- اون یارو رو می گم ، می گفت قبل تابلوی کمربندی بپیچ راست ؟

- آهااان ... آره ... همینو برو تو ... خانوم شما که اهل هنری ، فندکی آتیشی تو کیف مارگیریت نداری ؟

- نه ... دودی نیستم . [کتابش را می کوبد روی کیفش که یعنی ول کن نیستی ؟]

[صدای محکم بر خورد]

- از همه جا داره می باره واسم امروزا ... اون از عینک اینم از این !

- آخه مرد حسابی زدی تو گارد ریل ! این رو سوا کرده بودم برا نمره ی 2 به بالا نه جفت هفتاد و پنج !

- کوری ؟؟ ندیدی چه جوری پیچید جلوم ؟

- ااااااااااااااااااااااااااه ... من 5 دقیقه پیش باید دم سر در می بودم

- شما خودتو ناراحت نکن خواهرم ، الان به یکی از این خطیا می سپرم ببرنت ... [فریاد] دانشگاه ؟

- اوه اوه ... گل بود به سبزه نیز آراسته شد !

[سروان از موتورش پایین می آید ، البته چون قدش کوتاه است گیر می کند به انتهای موتور و روی زمین پخش می شود که به سرعت بلند می شود و خاک روی لباسش را با فحش زیر لب می تکاند ]

- گواهی نامه داری ؟

- نه پس ! [دست در جیب] ... [گشت و گذار] ...[خنده ی هیستریک] ... اینم از این ! تکمیل تکمیل !

- آقا این خطی که قرار بود منو ببره چی شد پس ؟

- الان الان ... [فریاد] دانشگاه ؟

- با ماشین دولتی مسافر کشی ؟!؟!؟ [یادداشت در برگه]

- [سعی در جلوگیری از یادداشت کردن] ننویس سرکار ، ننویس بابا من راننده ی شرکتم ، اون آقا هم مدیر بخش بازرگانیه ...

- [فریاد] دانشگاااااااه ؟

- حتمن !! لابد این خانوم هم منشیتونه دیگه ؟!

[خنده ی ریز]

- جریمه نمی نویسم اما میسپرم ماشینو ببرن پارکینگ ..

-[فریاد] دااااانشگاااااه ؟

- نه بابا ، دانشگاه کدومه ؟ پشت کمربندی ...

- با شما نبودم سرکار ، برای خانوم - دیرش شده - ماشین بگیریم بره پی کارش ...

- [در تلفن همراه] گیر کردم ... چی ؟؟ پیاده بیام ؟ عمرن !

- صندوقو باز کن ...

- [پوزخند] اگه مائیم که یه جسدم لابد اون توئه ! فک کردی باز نمی کنم ؟!

- [سروان در حال بررسی صندوق] اون کیسه هه چیه توش ؟ حتمن اینم آبغوره های شرکته دیگه ؟

- [فریاد] داااانشگاااه دربست !

- چی ؟؟ اون دیگه از کجا نازل شد ؟ ای خداااا !

- [در بی سیم] مرکز مرکز ... این پلاک رو استعلام بگیر ...

- خانوم شما اینجا نایست ماشین گیرت نمیاد ، 100 متر جلوتر یه پاسگاهه ، می رسوننت

- [فریاد] درررررربست ! ... دکی ! بگین ما اینجا گلومونو جر دادیم واسه ی هیچی ؟

- [صدای بی سیم] دزدیه !

- به به ! چشمم روشن ! دزدی ! رانندگی بدون گواهی نامه ! حمل مشروبات الکلی ! صدمه زدن به اموال عمومی !

- [بهت زده] از کی تا حالا گاردریل شده اموال عمومی ؟!

- هه ! پس باقیشو قبول داری !

- خانوم بیا این آقا با 4 تومن می بره !

- چه خبره ؟ دو و نیم بیشتر نمی دم

- [صدای راننده ی مجهول الهویه !] خانوم سی و نیم تموم !

- اگه می گی دزدی نیست ، کارت ماشین ؟ اونم حتمن جا مونده خونه ی باجناقت !

- نه ، تو داش بورده !

- تو داش بورد خالی بود ، دنبال فندک بودم دیدم ...

[صدای شلیک گلوله]

- سوار شو بریم ! بجنب ! د یالاااا جونت در اومد !

- کشتیش ؟؟!؟؟!

- تو دزدی ! قاچاقچی هم که هستی ! جرمت از من سنگین تر نباشه سبک تر نیست !

- [در حالی که دست در جیب کرده و دنبال چیزی می گردد] شما خودتو ناراحت نکن ، همینه دیگه ... [پاکت سیگار را پیدا می کند و یک نخ از آن بیرون می کشد و بر لب می گذارد] ... حالا اینم نشد ، به جهنم ... یه ور دیگه ... حواست به جلوت هست داداش ؟

- [سرش را تکان می دهد تا از افکارش بیرون بیاید] ببخشید ... اون تابلو چی نوشته بود روش ؟ مث که عینکمو باز جا گذاشتم ...


نوشته شده در شنبه 24 دی 1390 ساعت 05:43 ب.ظ توسط sahar e ??? نظرت چیه ؟؟؟ |

گچهای سفید در هم می تنیدند و به اشكال مختلفی در میامدند..

كه یكدفعه با ضربه محكم خط كش معلم به تخته سیاه اندی بخود آمد...

نگاهی به برگه امتحانی اش انداخت.

این آخرین امتحانش بود وبعد از آن كلی برنامه برای تعطیلات تابستانی اش داشت..

در همین افكار غوطه ور شده بود كه صدای زنگ مدرسه

سكوت كلاس رو شكست و بچه ها

با صدای همهمه شان مدرسه را روی سرشان گذاشتند...

برگه رو تحویل داد و دوان دوان مثل زندانی كه از زندان آزاد میشود

از مدرسه بیرون زد و بسمت خانه رفت...

آنقدر دویده بود كه بریده بریده حرف میزد...مادرش ساكش رو برایش بسته بود و پدرش

مشغول دستمال كشیدن به ماشین قرمز و قدیمی شان بود ، با اشاره ای به اندی گفت:

زود باش عمه ركسان منتظره....اندی كوله پشتی اش را روی دوش انداخت

و سوار ماشین شد در حالی كه نظاره گر درختان و جاده بود

غرق فكر راجب تعطیلاتش بود..

آنقدر غرق شده بود

كه نفهمید چطوری چند ساعت گذشت و به خانه عمه اش رسیدند.

پدرش دستی به شونه اش زد و گفت: پسر خوبی باش و عمه ات رو اذیت نكن..

اندی با خوشحالی سر تكان داد و وارد خانه عمه ركسان كه عمارت قدیمی و شیكی بود شد.

صدای ماشین پدرش كه دور میشد ضعیف و ضعیفتر میشد...

پیرزنی كه بروی ویلنچر نشسته بود

از اتاق پذیرایی بستمش آمد..تسبیه چوبی در دست داشت و زیر لب ذكر میگفت..

با دیدن اندی یكه خورد و همین كه آمد حرفی بزند.

كتی دخترعمه اش با خوشحالی جیغ زد:

وااااااااای ، مامان اندی اومده...

عمه ركسان زنی میانسال با موهای شرابی بود كه از چهارچوب

آشپزخانه سر بیرون آوردو به اندی خوش آمد گفت.

بعد از استقبال خانواده بكیان از اندی..اتاق زیر شیروانی را به او دادند.

اتاقی كه بوی نم چوب داخلش

موج میزد..اندی كوله پشتی اش رو به گوشه ای انداخت و به سالن پذیرایی برگشت.

شوهر عمه سیبیلویش آلبرت از راه رسید و با دستای مردونش دستش رو فشرد..

میز ناهار چیده شده و پر از غذای رنگین بود...اندی كه حسابی گشنه اش بود

شروع به خوردن پوره سیب زمینی كرد..عمه ركسان با مهربانی نگاهش میكرد..

بعد از اینكه شكمش پر و سیر شد...تازه متوجه كتی شد كه داشت بهش نگاه میكرد..

كتی با لبخندی كه روی لب داشت گفت: خونه درختی رو یادته؟؟؟

اندی با اینكه چیزی یادش نمیومد سر تكان داد..چون خیلی وقت بودش كه آنجا نیامده بود

و همیشه چند ساعت میماندن و میرفتن چون

مادر اندی رابطه زیاد خوبی با عمه اش ركسان نداشت.

بالاخره از جا بلند شدن و به محوطه سبز بیرون پیوستن ...

كتی تابه تا میدوید و زیر لب شعر میخوند

به نزدیكی تاكستان انگوری كه روبروی خونه قرار داشت رسیدن...

درخت تنومندی بود كه بالاش چندین جعبه مقوایی قرار داشت..

از نردبونی كه طنب شكل بود بالا رفتند و داخل اتاقك كوچكش

نشستن...كتی از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید...

یكمی با عروسكش بازی كرد و بعد گفت:

اندی دوست پسر یعنی چی؟؟‌اندی كه داشت به اطراف نگاه میكرد یكه خورد

وصورتش سرخ شد..

خوب یعنی دوست دیگه....كتی با پررویی گفت:

دوستم كلارا دیروز داشت تعریف میكرد كه دوست پسرش

بوسش كرده...اندی سرشو پایین انداخت: خوب...كتی گفت: خوب نداره؟؟

میشه دوست پسرم باشی...اندی چنان از جا پرید كه سرش به سقف چوبی اتاقك خورد

آب دهانش رو قورت داد و گفت: یعنی بوست كنم؟

كتی خندید و صورتشو جلو برد: لطفا....

اندی بعد از كمی مكث سرشو جلو برد و گونه كتی رو بوسید..

سپس هردو خندیدن ...كتی ادامه داد: میدونی چیه ..

راستش مامان بابا ها اینطوری انجامش نمیدن...

اندی بدون اینكه حرفی بزنه گوش داد...كتی گفت: خودم دیدم..

.تازه یه كارایی هم میكن كه روم نمیشه بگم..

اندی گفت: خوب كتی بهتره بگردیم خونه...

كتی هم سر تكان داد و به دنبال اندی از نردبان پایین آمد و هردو

به خانه برگشتن...هوا رو به تاریكی میرفت و عمو آلبرت روبروی

تلویزیون ولوو شده بود و گه گاهی نگاهی به ساعت

می انداخت...عمه ركسان هم عینك گردی به چشم زده بود

و كتابی كه در دست داشت رو مطالعه میكرد..

مادربزرگ هم روی ویلچرش همچنان نشسته بود و با تسبیه

چوبی اش زیر لب ذكر میگفت و درحال خودش نبود..

زودتر از اونكه فكرش رو بكنه میز شام چیده شد و همه بجز مادربزرگ از شام لذت بردن..

بعد از شام كتی و اندی بالا رفتن تا بخوابن...

از مسیر راه پله كه میگذشتن كتی آرام گفت: اندی بیا میخوام یه چیزی

نشونت بدم...اندی كه زیاد مایل نبود اما تو رودروایسی موند و دنبالش رفت.

.اتاق كتی پر از عروسك و كاغذ دیواری

آبی و زرد بود...كتی از كنار تختش عروسك شیكی رو برداشت

و گفت: این اندی پسرداییمه ..اندی اینم رزاس..

اندی سرتكان داد و گفت: سلام رزا..

.عروسك با لبهای پلاستیكش خیره  به سمتی كه كتی نگه داشته بود ماند..

اندی گفت: خوب...كتی گفت: خوب میخوای مال تو باشه...

اندی گفت: نه ممنونم احتیاجی بهش ندارم

كتی خندید و گفت: میخواستی هم نمیدادم....اندی تأكید كرد: نمیخواااام

كتی با همان لبخند كودكانه اش گفت: باشه..شب بخیر

اندی از جا بلند شد و به اتاق زیرشیروانی اش برگشت...

بوی نم مشامش رو پر كرده بود از پنجره چوبی و كوچك

ستاره ها رو میدید كه در هم میدویدند...زودتر از آنكه فكرش رو بكنه خوابش برد...

توی خواب كتی رو دید كه لباس عروس سفیدی پوشیده بود

و همه دورشون جمع شده بودن..

كتی رو به جمع گفت: شوهرم اندی...

.اندی كه اصلا احساس خوبی نداشت گفت: اشتباه شده...

همه جمع بدبینانه نگاهش میكردند و بهش نزدیك و نزدیك تر میشدن...

كتی صورتشو گرفت و گفت: بامن ازدواج نمیكنی..

.اندی با عصبانیت داد زد: نههههههههههههههه

جمیعت انقدر نزدیك شدن كه بدن اندی داشت له میشد...

با صدای نه خودش از خواب پرید..

چشمش به سقف چوبی خورد و نفس راحتی كشید: خداروشكر كه خواب بود..

نگاهی به ساعت مچی سفیدش انداخت كه عدد 12 را نشان میداد...

بشدت تشنه اش بود...از تخت پایین آمد و در را باز كرد..

صدای عجیبی از اتاق پذیرایی بگوش میرسید.

جلوتر رفت و از بالا عمو و عمه و كتی و مادربزرگ

كتی رو دید كه همه دور یك میز نشسته بودند

زیر لب چیزی عجیب غریب رو با صدایی وهم آلود میخواندن ..

زبانی كه اندی چیزی از آن نمیفهمید

از زیر چشمان مادربزرگ گوله گوله اشك میرخت و تسبیه

كه در دست داشت بشدت میلرزید..

اندی متعجب محو تماشای آنها شده بود..عمه ركسان پارچ شیشه ای

كه چیز سرخ رنگی مثل خون داخلش

بود رو برداشت و لیوان ها رو پر كرد ...

همه باهم گفتند: بسلامتی شیطان بزرگ و شروع به خوردن كردند..

اندی بدون اینكه بفهمه پایش به تیله شیشه ای كتی

كه كنار راه پله افتاده بود خورد و تیله از بالا با صدای بلندی

روی زمین افتاد ...یكدفعه همه چشمها بسمت او برگشت...

در چهره عمو آلبرت و عمه ركسان هیچ اثری از مهربونی

روز نبود...بشدت برافروخته و وحشتناك شده بودند...

عمه ركسان جیغ كشید : اونجا چیكار میكنی؟؟؟؟؟

مادربزرگ شروع به لرزیدن كرد و گفت: پناه بر شیطان..... این شومه.....

عمو آلبرت با عصبانیت دنبال اندی دوید ...اندی به اتاق برگشت و درو محكم بست...

صدای مشت های آلبرت

كه به در میكوبید با صدای خشم آلود خودش قاطی شده بود:

پسر احمق...برا چی از اتاقت بیرون آمدی...

چی دیدی ؟؟؟؟ راستشو بگو./.. اندی اشكش در اومده

و گریه كنان گفت: هیچی هیچی ...متاسفم...

صدای جیغ های عمه اش از پشت در بگوش میرسید..

.مادربزرگ ملینا هم بلند میگفت: خواست شیطان بوده

كه قربانی بشه....اونو بكشین وگرنه نفرین همه مونو میگیره...

كتی بلند گفت: رزا اندی...رزاااااااا

اندی یكم گیج شد اما فهمید كه منظور كتی اینه كه به خونه درختی پناه ببره...

عمه ركسان گفت: من كلیدو میارم...

اندی با دستپاچگی پنجره رو باز كرد ...فاصله اش تا زمین خیلی زیاد بود..

آرام روی شیروانی قدم گذاشت ...

صدای نعره های عمو و عمه اش همچنان بگوش میرسید..

اندی بشدت قلبش میزد و ترسیده بود ...

چندین قدم برداشت و از دیدن فاصله ای كه تا زمین داشت

سرش گیچ رفت..سر خورد و از ردیف اول به سوم شیروانی افتاد...

شانس آورد كه پیرهنش به دودكش شومینه

گیر كرد وگرنه كارش تموم میشد...محكم دودكشو بغل كرد...

از آنجا روی بالكن طبقه دوم پرید..صدای باز شدن

مهیب در اتاق از پنجره روی شیروانی می آمد..

.عمو آلبرت داد زد: نهههههههههههه اینجا نیست...

عمه اش گفت: نمیتونه فرار كنه....بدو آلبرت باید پیداش كنیم..

آلبرت باشكم بزرگش بسختی از پنجره بیرون آمد..

اندی از بالكن به بالكن همكف و سپس دوان دوان به سمت تاكستان دوید

..آلبرت داد زد: اوناهاش دیدمش داره

میره سمت تاكستان  عمه اش  بدو بدو پله ها رو طی كرد و از در خانه بیرون زد..

مادربزرگ ملینا هم فقط زیر لب دعاهای شیطانی میخواند و میلرزید..

كتی هم پشت سر مادرش میدورد...آلبرت پایش لیز خورد و از روی شیروانی افتاد

روی بالكن طبقه همكف روی میز پلاستیكی كه صدای شكستن میز كل تاكستانو برداشت.

.عمه ركسان بناچار سر برگردوند وفریاد مادربرگ پیچید: آلبرتتتتتتتت

لعنتی ، نگفتن ..نفرین شروع شده و تا اون بچه لعنتی رو نكشین تموم نمیشه

....شیطان یاری دهدددددددد.

آلبرت كه معلوم بود دست وپایش آسیب دیده داد زد:

پسررو بگیرین من چیزیم نیست..آخخخخ .

نمیتوانست از جایش بلند شود همانجا زیر میز ماند...

اما اندی در این فرصت سریعا از به خانه درختی رفت

و داخل اتاقك قایم شد..صدای عمه ركسان كه

وحشیانه نعره میكشید می آمد: كجاییییییییییی؟

صدا داشت نزدیكتر میشد كه كتی گفت: مامان رفت سمت تاكستان بغلی من دیدم..

اندی بشدت خوشحال بود..اگر كتی كمكش نمیكرد..معلوم نبود چه بلایی سرش میاد..

صدا دورتر و دورتر شد..اندی همچنان میلرزید..

صدای خس خس چیزی روی سقف اتاقك اندی رو بخود آورد..

با ترس سرش رو بیرون آورد و گربه سیاهی رو دید كه زل زه بود بهش...

گربه نعره كشید وچنگی به صورت اندی انداخت و از درخت پایین پرید...

خون از صورت اندی جاری شد و پایین روی زبان كسی افتاد كه بشدت تشنه خون بود...!!!!!

اندی به پایین نگاه كرد...ملینا مادربزرگ كتی با چهره ای وحشتنا ك روی ویلچرش پیش گربه

نشسته بودو خون اندی رو وحشیانه مزه مزه میكرد...

همین كه اندی آمد حرفی بزند پیرزن دست روی لبش گذاشت و علامت ساكت رو نشون داد..

اشاره كرد بهش كه بیاد پایین ...اندی به ناچاری پایین اومد.. روبروی پیرزن ایستاد..

پیرزن دستش رو روی كاسه سر اندی گذاشت و زیر لب آیات شیطانی اش رو زمزمه كرد...

احساس سرگیجه عجیبی بهش دست داد قبل از اینكه حركتی كنه ...بیهوش شد....

وقتی چشم باز كرد.. داخل خانه بود گربه سیاه رنگو دید روی سینه اش بی حركت نشسته

دوروبرش عمو و عمه اش ایستاده و ذكرهای مادربزرگ رو دنبال میكردند...

روی میز بسته بودنش و كنارش كاسه های شمع قرار داشت..

كتی آرام اشك میریخت و با ناراحتی اندی رو نگاه میكرد...

بعد از چند مكث كوتاه ، پیرزن بلند داد كشید: وقتشه...

عمو آلبرت چاقوی داس مانندی برداشت و رگ گردن اندی رو زد .

.خون فواره زد و روی لباس و

صورت خانواده بكیان پاشید..پیرزن حریصانه خون رو میمكید ..

عمه اش آرام خونش رو میخورد

اما كتی گریان خواست دور بشه كه عمه ركسان محكم دستش رو گرفت..

تنها كاری كه ازش بر میومد

این بود كه لبهاشو ببنده تا خون اندی كه دوسش داشت توی دهانش نره...

بدن بیجان اندی بعد از چندبار وحشیانه لرزیدن ساكن شد

و گربه شروع به چنگ و خوردن گوشتش كرد..

ملینا با آرامش گفت: شیطان بزرگ از ما راضیه...بخیر گذشت...كتی گریه كنان به اتاقش برگشت

و تا صبح خوابش نبرد...گربه سیاه هم دلی از عزا در آورد...باقی مانده بدن اندی را توی دخمه داخل خانه

چال كردند...و چند روز بعد عمه ركسان به برادرش پدر اندی زنگ زد و با سیاه كاری گفت

كه اندی گم شده و غیبش زده...و هیچوقت كسی از ماجرای آن شب چیزی نفهمید..


نوشته شده در شنبه 24 دی 1390 ساعت 01:57 ق.ظ توسط sahar e ??? نظرت چیه ؟؟؟ |

برف شهر را به آغوش گرفته و سفید پوش كرده بود..انعكاس رنگارنگ چراغهای مغازه های مختلف

روی برفها نمای زیبایی به شهر و درختان بخشیده بود...فردی پشت  ویترین گلفروشی سنوبر مشغول

پاك كردن بخار شیشه و برق انداختن آن شده بود...صدای موزیك های مخصوص كریسمس داخل

مغازه را پر كرده بود..رامین شاگرد گلفروش در میان سرو صدای موزیك و همهمه مشتریان

بسختی خودش رو زیر میز آقای سرجیك كه صاحب آنجا بود جا كرده و مشغول گپ زدن با تلفن بود

پیرزنی هم كنار میز ایستاده و در حالیكه اسكانس های مچاله اش رو برای چندین بار میشمرد

نگاهی عصبی از زیر عینك به فردی كه داخل ویترین بود انداخت و با صدایی گرفته گفت:

آقای سرجیك..نمیخواید پول درختچه رو حساب كنید؟ سرجیك هم كه به نفس نفس افتاده

بود در حالیكه چشم از شیشه برنمیداشت گفت: چرا چرا...این پسره رامین كجاست؟؟

پیرزن گفت: من چمیدونم..ناسلامتی سنی ازت گذشته اینكارا مال جووناس شما بیا

پشت میزت بشین ...سرجیك پوزخندی زد و گفت: ای بابا..اگه من نكنم كه این پسره

از این كارا نمیكنه..همان لحظه رامین تلفن را قطع كرد و سرش رو از زیر میز بیرون آورد..

پیرزن با دیدنش یك متر از جا پرید: ووووی ..خدا لعنتت كنه ترسوندیمم..!

دستی به ماشین حساب كشید و گفت: 25 هزار تومان...پیرزن اسكناسها رو برای

آخرین بار شمرد و بعد از پرداخت سری از تأسف تكان داد و ضمن خداحافظی با آقا سرجیك

از مغازه بیرون رفت...سرجیك كه خیس عرق شده بود از ویترین بیرون آمد و به سمت میز

رفت نگاهی بهش انداخت و گفت: چیه؟ باز برات كلاس گذاشته؟؟؟

رامین نفس عمیقی كشید و گفت: نه آقا سرجیك ، باز باباش اینا گیر دادن كه شماها

نمیخواین ازدواج كنیدو تا بیست سال دیگه میخواین نامزد بمونین...گفتم كه باباش مذهبیه

كلی كفریه میگه یا زودتر عروسی رو میگیرید یا دیگه نباید برم اونجا..

آقا سرجیك دستی به سر طاسش كشید و لبخند سردی زد: عجب، البته اونم حق داره

خوب چرا زودتر شرو نمیكنی؟؟؟

رامین نگاهش رو به عابرانی كه از پشت ویترین سراسیمه عبور میكردند انداخت و گفت:

ای بابا ، شما كه غریبه نیستی با كدوم پول؟؟

سرجیك لباشو پیچوند و با دستش یك تو سری به رامین زد: مرتیكه پس حقوقاتو چیكار میكنی؟ هان؟

رامین اخماشو تو هم كرد: آقا سرجیك انگار میلیونی حقوق میدی به ماها...خوب یه كفش

گرفتم و یه مانتو برا سیمین همش پرید دیگه...ناسلامتی فردا عیدتونه یكم مهربون باش!

آقا سرجیك خندید و گفت: ای جونور...منكه میدونم دردت چیه...پاشو ببینم..

به پشت میز رفت و كشوی دوم رو باز كرد..از كنار قندون یك دسته اسكناس بیرون آورد

و گذاشت رو میز...با چشماش بهش اشاره كرد: بردارش..

رامین كه نیشش باز شده بود پرید بغل سرجیك و گفت: خیلی مخلصم ...دمت گرم آقا سرجیك

سرجیك هم كه لبخندی از رضایت گفت: خیلی خوب دیگه خودتو لوس نكن...

بپر با یه جعبه شیرینی برو خونشون قول و قرارو بزار ..فقط زیاد ولخرجی نكن..

همان لحظه زنگ تلفن به صدا درآمد و به میان حرفشان پرید..آقا  سرجیك گوشی رو برداشت..

رامین هم اسكناسو داخل جیب انداخت یه ماچ رو هوا برا سرجیك انداخت و دوان دوان بسمت در

رفت كه آقا سرجیك صداش كرد...یه لحظه وایسا...چیزی روی كاغذ نوشت و گوشی رو قطع كرد..

یه مشتری پیدا شده اوكازیون...ته لواسونه یكم دوره...اما سه برابر پول میده..

رامین مات نگاهش به سرجیك مونده بود.میگه تعریف مارو از آشناهاش شنیده

براهمین از ما درخت میخره...اون كاج بزرگه رو بار وانت كن ببر ...فوری میخوادش..

رامین لب پیچوند: آقا سرجیك ضدحال نزن بزار من برم اول قول و قرارو بزارم خیالم راحت شه بعدن..

سرجیك دستش رو روی میز گذاشت : عمرا..تو اگه بری دیگه بر نمیگردی بار اولت نیست..پسر امشب كریسمسه ...نمیدونم چرا اینقدر دیر اینا برا خریدن درخت اقدام كردن...اما همین الان راه بیفتی یكی دو ساعت توراهی ...اونم تو این برف ..اول درختو برسون بعدم برگرد به كارت برس پولشم هرچی داد

برا خودت ..خوبه؟

رامین یكم مكث كرد و سپس با نگاهی به ساعت مچیش گفت: قبوله ..

آدرس و گرفت و كاج بزرگ و تزئین شده رو بار وانت كرد و راه افتاد

چند كوچه بالاتر توقف كرد و موبایلش رو بیرون آورد..زیر لب زمزمه كرد: میلاد ...میلاد...

آهان پیداش كردم..شماره رو گرفت..الو...الو..

سلام میلی جون خودمون..چطوری رفیق..هپی نیو یر....آره

كار و كاسبی توپپپ چه خبر؟..چیكار میكنی چیكاره ای؟؟ الاف...ای بابا..یه كار چندساعته برات

سراغ دارم..كره..آره بابا....پول خوبی هم بهت میدم..پاشو بیا من تو كوچتونم...بهت میگم..

گوشی را قطع و نگاهی به ساعت كه عدد 19 رو نشان میداد انداخت..

دانه های آرام برف آرام رو ماشین مینشستند ...سومین در از روبرو باز شد و دوستش میلاد

با كلاه بافتنی و كاپشن مشكی كهنه ای درحالیكه دستش رو در جیب كرده بود بیرون زد..

سراسیمه به سوار وانت شد : وای پسر چه سرده لامسب...

خوب كارت چیه؟؟؟ رامین سویچ و آدرس رو داد دستش و گفت: این درختی كه بار زدم

و میبری به این آدرس تحویل میدی پولو میگیری و میای بهمین سادگی...

میلاد نگاهی گذرا به آدرس انداخت و گفت: اوه اوه اینكه ته لواسونه...كلی راهه تا اونجا

تازه یخ بندونم هست.خرج میره بالاها...رامین ابروهاشو در هم گره زد و گفت: ای بابا ناسلامتی

رفیق مایی ..مگه موسیو سرجیك میزاره پولی به ما برسه یه انعامه كه اونم هرچی داد نصف نصف!!!!!

حالا برو بعدا حساب میكنیم...من باید برم خونه سیمین اینا قرار عروسی بزارم

میلاد خندید و گفت: بهبه  شادوماد...شیرنیش یادت نره ..

رامین خندید و گفت: ای لاشخور توهم همش دنبال شیر و شیرینی میگردی..باشه بابا شیرینی هم میدم

تو اینكارو انجام بده......خوب دیگه داره دیر میشه من برم...كارت تموم شد زنگ بزن..

از ماشین پیاده و دستی برا میلاد تكان داد و از آنجا دور شد.

میلاد هم پشت فرمان نشست، استارت زد و آدرس رو جلوی شیشه گذاشت و راه افتاد.

خیابان خیس و خالی از هر ماشینی بود هرچی میرفت جاده خلوت و خلوت تر میشد..

ساعت نزدیك 9 شده بود كه به اول جاده لواسان رسید..بخاطر برف و لیز بودن جاده نمیتونست

زیاد تند برود...هوا تاریك و تنها برفهای سفیدی كه زیر نور چراغ ماشین میگذشتند نمایان بود.

رادیو هم آنجا آنتن نداشت و فقط صدای برفك ماشین رو پر كرده بود..

همین كه میلاد آمد رادیو رو خاموش كنه و چشم از جاده برداش،ت داخل چاله ای افتادو صدای

تق بلندی آمد...ماشین سر خورد و بسختی با ترمز كنار جاده نگه داشت...

از صدای لاستیك معلوم بود كه پنچر كرده.

در را باز كرد و از ماشین پیاده شد...بخار غلیظی از شدت سرما از دهانش خارج میشد..

كف دستانش رو بهم مالید و نگاهی به لاستیكی كه تمام بادش خوابیده بود انداخت..

به سمت پشت وانت رفت كه تازه دید اثری از زاپاس نیست؟!!؟!

كف دستش رو به پیشانی كوبید و گفت: وای نههههه.

موبایلش رو از جیب كاپشن كشید بیرون بسختی آنتن میداد...

چند متر آنطرف تر تپه ای قرار داشت كه رفت آنجا..بالای تپه كه رسید

آنتن دهی بهتر شد...درجا شماره رامین رو گرفت...

بعد از چند بوق ممتد...گوشی رو برداشت صدا در میان همهمه بسختی شنیده میشد..

الو...الو رامین صدامو داری...بد آوردم..پنچر كردم میشنوی؟؟

رامین طوری كه انگار داشت فریاد میزد گفت: چی ؟؟؟ پنچر...

میلاد ادامه داد: آره...لاستیك زاپاس نیست؟؟؟ چجوری عوض كنم؟

رامین مشتی به دیوار كوبید: واااای ..زاپاس تو حیاط خونمونه...اصلا فكرشم نمیكردم.

میلاد التماس گونه گفت« یجوری بهم برسون اینجا این موقع شب تعمیرگاه گیر نمیاد...

من موندم وسط كوه و  جنگل...چه خاكی تو سرم كنم؟!؟!؟

رامین مایوسانه گفت: آخه من چیكار میتونم بكنم..سی چهل دقیقه فقط از اینجا تا خونه راهه

خواستگاری اصلا به جهنم...از اونورم باز دو ساعت تا اونجا ..تازه با كدوم وسیله...!!!

یجوری خودت رو برسون به خونه ای كه درخت نحسو سفارش داده ..بالاخره یه ماشینی چیزی دارن

چاره دیگه ای نیست...میلاد كه حسابی از اینكه تو این مخمصه افتاده شاكی بود...

با دلخوری گفت: خیلی ممنون از راهنماییت...گوشی رو قطع كرد..

از تپه برفی دوان دوان پایین آمد و بسمت ماشین برگشت...سرما تا استخوانش نفوذ كرده بود..

داخل ماشین نشست..تنش به لرزش افتاده بود..دنده رو خلاص كرد و ماشین رو به خاكی كنار

جاده برد...آدرس رو برداشت و پیاده از كنار جاده زیر بارش دانه های سفید برف راه افتاد..

حدود ده بیست دقیقه راه رفت از شدت سرما دیگر پاهایش سست شده بود

از دور یك خونه ویلایی روی تپه ای بزرگ بالای جنگل مشخص بود كه از داخلش

صدای خفیف زوزه سگ بگوش میرسید..زیرپایش رو درست نمیتوانست ببیند

چندبار بین راه سر خورد لباسش گلی شد تا اینكه بالاخره رسید..خانه ویلایی بزرگ

مثل امارتی قدیمی بچشم می آمد دور تادورش نرده های فلزی و نوك تیزی داشت

كه آدم را یاد قلعه های خون آشام می انداخت...یك زنگوله بزرگ و زنگ زده جلوی درب

نرده ای و آهنی قرار داشت..انگشتان دستش سر شده بود برای همین بسختی

تونست به صدا درش بیاره...چند دقیقه گذشت تا اینكه در بزرگ باز شد و

یك مرد میانسال كه یكدست كت و شلوار به سبك فیلمهای سیاه و سفید

به تن داشت آمد و با نگاهی عجیب سرتا پای میلاد رو برانداز كرد و گفت: بفرمایید

میلاد من من كنان گفت: از گلفروشی میام..براتون درخت آوردم..اما اول جاده فرعی

پنچر كردم و كلی پیاده آمدم تا پیداتون كردم..مرد نگاهی به ساعت طلایی اش انداخت

و سری از تاسف تكان داد ... خانوم خیلی تعریف مغازتون رو كرده بودند....شگوم نداره

كه درخت كریسمس بعد از ساعت 9 به خانه برسه و اگه نباشه تا آخر سال بدیمنی میاره..

بحرحال خودمون انجامش دادیم...چای میل دارین؟؟؟

میلاد كه اب از بینیش جاری شده بود و كم مونده بود یخ بزنه هیچ چیز مثل چایی

بدادش نمیرسید هنوز جمله مرد تموم نشده گفت: بله بله اگه مزاحم نیستم..

مرد در آهنی رو باز كرد و میلاد به دنبالش داخل ویلا رفت...داخل بزرگتر از بیرون

و مثل موزه ای قدیمی بود...اسلحه های شكاری كه به جرعت میتوان گفت..لنگه اش

تو این سالها حتی تو موزه هم یافت نمیشه...تابلوهای نقاشی قدیمی و خیلی چیزهای دیگر..

در اتاق پذیرایی میلادبا چیزی مواجه شد كه تمام تنش به لرزه افتاد...درخت بزرگ كریسمس

كه پشت وانت بود نصب شده آنجا قرار داشت...حتی مارك گلفروشی سنوبر هم رویش بود..

دیگه هیچ جای شكی باقی نمانده بود..میلاد زبونش بند آمده بود...یك زن میانسال با لباس

پیشخدمتی یك فنجان چای برایش آورد و روی میز سنگی مقابلش گذاشت..مرد هم نشسته

بود و با اخم نگاهش میكرد..اولین جرعه رو سر كشید تمام تنش گرم شد...یخش وا رفت..

روی مبل چرمی ولو شد ..پلكهایش سنگین و سنگین تر میشد...با سركشیدن جرعه های بعدی

سرش گیچ رفت و چشماش تار شد..زیر لب پرسید..این درخت اینجا....از هوش رفت..

نمیدانست چند ساعت گذشته وقتی بهوش آمد صدای موزیك كریسمس توی ویلا پیچیده بود

انگار توی زیرزمین قرار داشت...از صدای خدمه فهمید ساعت دوازده و لحظه سال تحویله..

تابلو كهنه ای روبرویش نصب شده بود كه عكسهایی از جنگ جهانی داخلش بود..

مرد میانسال همراه مرد دیگری كه لهجه روسی داشت و لباس قصابی بتن وارد شد..

گونی خونی كه كنار میلاد قرار داشت رو برداشت و ده ها دست و پای قطع شده از داخلش بیرون ریخت!

مرد میانسال نگاه زیر چشمی به میلاد كرد و گفت: بانو گشنشونه...برای سال تحویل گوشت تازه میخوان..میلاد كه از اتفاقات اطرافش سر در نمیاورد...بلند داد زد : اینجا چه خبره اما حرفش

گنگ و نصفه نیمه از دهان خارج میشد زیرا یك دستمال جلوی دهانش گذاشته بودند..

مرد میانسال گفت...تعجب كردی...حق داری چون بانو رو نمیشناسی....بانو از نوادگان

جنگ زده های روسی كه زمان جنگ از شوروی سابق مهاجرت كردند و به اینجا آمدند

دور از چشم همه اینجا زندگی كردند..خوب طبیعی كه آنزمان غذایی وجود نداشت و مزه

گوشت انسان رفته بود زیر دندانشان..پس ..

همان لحظه قصاب با خونسردی كامل كارد رو بالا برد و دست چپ میلاد قطع كرد..

خون فواره زنان تمام زیر زمین رو برداشت...مرد میانسال یك لیوان زیر بازوی قطع شده گرفت

و بعد از پر شدن با ولع آن را سر كشید..لبخندی از رضایت زد و گفت: شیرینه..به به بهترین هدیه

برای كریسمس...قصاب دست بعدی رو هم قطع كرد و میلاد از شدت درد از هوش رفت...

فردای آنروز صبح اول وقت رامین با پراید پدرزنش به دنبال ماشین آمد و با وانت خالی

بدون درخت و میلاد مواجه شد...هرچی هم به میلاد زنگ زد گوشی خاموش بود..

با ماشین تا ته جاده رفت و هیچ اثری از خانه و ویلایی آنجا نبود...

دست از پا درازتر به مغازه آقا سرجیك برگشت و حقیقت رو گفت..

سرجیك كه حسابی كفری شده بود..اول خواست اخراجش كنه اما دلش سوخت

چندین روز گذشت و هیچ اثری از درخت كریسمس و میلاد بدست نیامد...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در شنبه 24 دی 1390 ساعت 01:48 ق.ظ توسط sahar e ??? نظرت چیه ؟؟؟ |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت